يكي از سرودههاي «قيصر امین پور» با صداي «حسام الدین سراج»
توصیه های مولانا برای شاد زیستن
1.اعتماد به خدا :
مولانا یکی از روشهای مبارزه با غم و اندوه را اعتماد به خدا می دونه...البته این نکته رو هم باید گفت که در مسلک عرفا اعتماد به خدا در سه مرحله تعریف میشه .
اول ) اطمینان به خدا
دوم ) پناه بردن به خدا
سوم) تسلیم محض در برابر خدا
2.ایجاد تنوع در زندگی :
البته منظور از تنوع در زندگی این نیست که زندگی رو کلا از این رو به اون رو کنین!!ایجاد تنوع در زندگی می تونه با تغییردر نگرش به طبیعت باشه ... و یا تغییر در رفتارهای ما نسبت به عزیزانمون باشه ...ویا تنوع در زیبا بخشیدن به رفتارهامون باشه...برای افراد شاد تماشای غروب یا دیدن شادی همسر و فرزند به همان زیبایی اولین دیدن است.
3. اغتنام فرصت و تاسف نخوردن بر گذشته :
مولانا همه آدمها رو به تاسف نخوردن از گذشته و استفاده از زمان حال دعوت می کنه.
یک روز بدرالدین ولد در حضور مولانا از دوری شمس آهی می کشه.مولانا مدتی ساکت میشه بعد به اون میگه : اگر اونو درک نکردی به روان مقدس پدرم ؛به کسی رسیدی که در هر تار موی او صد هزار شمس تبریزی آونگان است.
ای خنک آن را که او ایام پیش
مغتنم دارد ، گزارد وام خویش
اندر آن ایام کش قدرت بود
صحت و زور دل و قوت بود
و آن جوانی هم چو باغ سبز و تر
می رساند بی دریغی بار و بر
پیش از آن کایام پیری در رسد
گردنت بندد به حبل من مسد
4.مصاحبت با انسانهای شاد :
مولانا در فیه ما فیه توصیه جالبی داره.می گه وقتی با یکی که نمیشناسی روبرو می شی...تو ساکت باش و بذار اون حرف بزنه تا بتونی اونو بشناسی .حال اگه حرف نزد تو در حرف زدنت و کلامی که می خوای بگی دقت کن چون این کلمات نتیجه درون اوست که در تو منعکس شده است.
گفتم که بر حریف غمگین منشین
جز پهلوی خوشدلان شیرین منشین
در باغ درآمدی سوی خار مرو
جز با گل و یاسمین و نسرین منشین
5.مشاوره :
من خودم همیشه به مشورت ایمان داشتم در همه مسائل ...به نظر من باعث میشه انسان در زندگیش موفق تر باشه . مولانا میگه به زبان آوردن غم و مشورت کردن باعث زوال غم میشه.
آن را که غمی باشد و بتواند گفت
غم از دل خود به گفت بتواند رفت
این طرف گلی نگر که ما را بشکفت
نی رنگ توان نمود و نی بوی نهفت
6.سکوت و کم گویی
خامشی بحر است و گفتن همچو جوی
بحر می جوید تو را ، جوی مجوی
منبع : www.miadgah.ir
سروده اي از مقام معظم رهبري با صداي معظم له
متن اين سروده به شرح ذيل است:
سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم
در بزم وصال تو نگويم زكم و بيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم
لب باز نكردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم
يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان زپشيماني خويشم
از شوق شكرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جاني خويشم
بشكستهتر ازخويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم
هر چند امين، بسته دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم
ميلاد سرخ لاله باغ محمدي
به بهانه ولادت سومين اختر تابناك آسمان امامت و ولايت و سرور آزادگان جهان امام حسين (ع)
گو آسمان درنگ كند لحظه اي كنون
خورشيد تازه اي به جهان پا نهاده است
يا اينكه سرور همه كائنات را
بانوي آب و آينه و ياس زاده است
هر لحظه را زلال تر از پيش مي طپد
آئينه در برابر آب ايستاده است
اين آفتاب كيست كه از حرمتش چنين
افلاك خاكبوس به پايش فتاده است
ميلاد سرخ لاله باغ محمدي
عطري دوباره بر نفس خاك داده است
شعر: سهيلا باقريان (سها)
پیام استاد شهریار به اینشتین

اینشتین، یک سلام ناشناس، البته می بخشی
روان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی
نسیم شرق می آید، شکنج طره ها افشان
فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم
از آنهایی که در سعدیه شیراز می رویند
زچین و موج دریا ها و پیچ و تاب جنگل ها
روان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
در خلوتسرای قصر سلطان ریاضی را
****
درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه
سر از زانوی استغراق خود بردار
به این میهمان ، که بی هنگام و ناخوانده است ، در بگشا
اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد
به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد
****
نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی
به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
به دنبال نسیم از رسیده می زند زانو
که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را
****
اینشتین آفرین بر تو
خلاء با سرعت نوری که داری در نوردیدی
زمان در جاودان پی شد ،مکان در لامکان طی شد
حیات جاودان کز درک بیرون بود، پیدا شد
بهشت روح علوی هم که دین می گفت جز این نیست
تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را
****
اینشتین ناز شست تو
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوف نیز
جهان ما حباب روی چین آب را ماند
من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم
جهان جسم موجی از جهان روح می بینم
اصالت نیست در ماده
****
اینشتین صد هزار احسن ، ولیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف الهام تو دارد بمب می سازد
اینشتین اژدهای جنگ
جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه عمرجهان لبریز خواهد شد
دگر عشق و محبت با طبیعت قهر خواهد کرد
چه می گویم؟
مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟
مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد؟
مگر یک مادر از دل «وای فرزندم»نخواهد گفت؟
****
اینشتین بغض دارم در گلو، دستم به دامانت
نبوغ خود به کار التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور
نژاد و کیش ملیت یکی کن ای بزرگ استاد
زمین یک پایتخت امپراطوری وجدان کن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوی را
****
اینشتین ، نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟
حکیما محترم می دار ، مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدن گوشزد کن حرمت ما را
اینشتین پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را
کلید عشق را بردار و حل این معما کن
و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن
اینشتین باز هم بالا
خدا را نیز پیدا کن
****
علی
اي غبار آستانت چشم جان را توتيا
اي جمالت صفحه توحيد ذات كبريا
ذكر نامت عاشقان را حرز جان در راه عشق
ياد رويت سالكان را توشه در صف صفا
كعبه از يمن قدومت عالمي را شد مطاف
ورنه سنگ و خشت را چندان نمي باشد بها

ز عالم بي نيازم تا به دل مهر تو دارم
قرين عزتم كوي قناعت هست تا جايم
به ارباب درم گردن فرازي مي كند طبعم
ز اكرام ولايت صاحب اين روح والايم
نه تنها با زباني هر نفس يابن الحسن گويم
كه گويد نام زيباي تو را ذرات اعضايم
دهد الفاظ را جان، طبع من از كلك جادويي
چو «عابد» داده اي تا لطف انفاس مسيحايم
:: سید شیرین سخن
دون ائشیدتدیم بیر سیه زلفه گرفتار اولموسان
ای ملک صـورت منیم تک عاشـق زار اولموسان
وئرمیسن بیر سنگـدل دلـداره نازک کؤنـلونی
سن مگر کؤنلوندن ای مه پاره بیزار اولموسان
چکمیسن جانان جفاسین گؤرموسن هجران غمین
شـکـر لِلـه حالیـمـا ای گـل خـبـردار اولمـوسـان
گـؤرمـوسن آئـیـنـۀ وجـهینـده عـکس صـورتیـن
طاقت و هوشدان گئدیب بیر نقش دیوار اولموسان
شوق لعلینـدن اونون ای خسـرو شیـریـن دهن
اقبال آذر ، بنيانگذار مکتب تبريز در موسيقی رديف
ابوالحسن قزوينی ، اقبال السلطان (1350 _ 1243 ش ) ، تعزيه خوان پرتوانی که تا سنين ميانسالی ، بين "ميرعزا " های قزوين و تبريز شهرت داشت و خواننده مخصوص محمدعلی ميرزای وليعهد در تبريز بود.

پدر ساده نویسی در نثر فارسی
عبدالرحيم طالبوف، در کوی سرخاب تبريز به دنيا آمد. پدرش ابوطالب، درودگر تهيدستی بود. عبدالرحيم در 16 سالگی تبريز را ترک کرد و به تفليس که کانون انقلاب و انديشه های نو بود، رفت. در آنجا زبان و ادبيات روسی و برخی از رشته های دانش جديد را فرا گرفت. چندی بعد به تمرخان شوره، مرکز داغستان رفت و تا پايان عمر در آنجا به سر برد.



بیایید قدمی هرچند کوچک در راه اعتلای ایران عزیز برداریم