گفتند بیماری، آمدم حالت را بپرسم!
هر روز که از خانه بيرون ميآمد، همين آش و همين کاسه بود. داستان همان داستان روز قبل... زباله و خاکروبه و سنگ و چوب و ... يکبار هم که شکمبه گوسفند. بد همسايهاي بود؛ اين يهودي. حالا هم که سخت بيمار شده بود در بستر افتاده بود.
...
ــ ديدم چند روزي است، پيدايت نيست، گفتند، بيماري. آمدم حالت را بپرسم!
به همين سادگي. ايمان آورد. يهودي ايمان آورد.
...
ــ ديدم چند روزي است، پيدايت نيست، گفتند، بيماري. آمدم حالت را بپرسم!
به همين سادگي. ايمان آورد. يهودي ايمان آورد.

+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۱/۳۰ ساعت 15:36 توسط همکاران
|
بیایید قدمی هرچند کوچک در راه اعتلای ایران عزیز برداریم